تبليغاتX

عشق یه چیز دیگست

 
سلام به همه ی دوستان گلم!

خدا بگم این مملکت را چی کار کنه! مگه وبلاگ من چشه که فیلترش کردید آخه!!

چون در بعضی از سرورها شما به سایت"مشترک مورد نظر دسترسی به سایت مورد نظر امکان پذیر نیست!" میروید از این پس این وبلاگ به آدرس زیر منتقل میشه:

http://hese-tazeh.blogfa.com

حتما سر بزنیدا!!!

|+| نوشته شده توسط حس تازه در پنجشنبه 27 دی1386 ساعت |
 حسرت
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

                                                        "فروغ فرخزاد"
|+| نوشته شده توسط حس تازه در شنبه 15 دی1386 ساعت |
 شب و هوس
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
 می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
 می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
 در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
 در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
 در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
 می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

             

|+| نوشته شده توسط حس تازه در شنبه 28 مهر1386 ساعت |
 به قول شکسپیر !

Fair is my love, but not so fair as fickle
Mild as a dove, but neither true nor trusty
Brighter than glass, and yet, as glass is, brittle
Softer than wax, and yet, as iron, rusty
A lily pale, with damask dye to grace her
None fairer, nor none falser to deface her

Her lips to mine how often hath she joined
Between each kiss her oaths of true love swearing
How many tales to please me hath she coined
Dreading my love, the loss thereof still fearing

Yet in the midst of all her pure protestings
Her faith, her oaths, her tears, and all were jestings.

She burn'd with love, as straw with fire flameth
She burn'd out love, as soon as straw outburneth
She framed the love, and yet she foil'd the framing
She bade love last, and yet she fell a-turning
Was this a lover, or a lecher whether
Bad in the best, though excellent in neither

|+| نوشته شده توسط حس تازه در دوشنبه 4 تیر1386 ساعت |
 خوشه اشک

قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری هست
با پرستوها
و کبوترها
همه را باید یکجا به قفس انداخت
روزگاری است که پرواز کبوترها
در فضا ممنوع است
که چرا
به حریم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و هیاهوی قناری ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را می خواندم
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
تا به آنجا که وصیت می کرد
گر روی پک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رسد صد پرتو
دلم از نام مسیحا لرزید
از پس پرده اشک
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سرخم شده بر سینه که باز
به نکو کاری پکی خوبی
عشق می ورزید
و پسر هایش را
که چه سان پک و مجرد به فلک تاخته اند
و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند
و برادرها را خانه برانداخته اند
دود در مزرعه سبز فلک جاری است
تیغه نقره داس مه نو زنگاری است
و آنچه هنگام درو حاصل ماست
لعنت و نفرت و بیزاری است
روزگاری است که خوبی خفته است
و بدی بیدار است
و غزل های قناری ها
خواب جت ها را آشفته است
غزل حافظ را می بندم
از پس پرده اشک
خیره در مزرعه خشک فلک می نگرم
می بینم
در دل شعله و دود
می شود خوشه پروین خاموش
پیش خود می گویم
عهد خودرایی و خود کامی است
عصر خون آشامی است
که درخشنده تر از خوشه پروین سپهر
خوشه اشک یتیمان ویتنامی است

 

                                                         "فریدون مشیری"

 

|+| نوشته شده توسط حس تازه در شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت |
 تولدم مبارک!!

یک سال گذشت!!!

 

درست یه سال پیش بود که تصمیم گرفتم دریچه ای باز کنم بروی قلب های ناز شما...

 

چه خوب ..چه بد…ولی به هر حال عبرت آموز…تقریبا پارسال همین موقع ها بود که من حقیر این وبلاگ را افتتاح کردم…

در این یک سال خیلی چیزا از شما یاد گرفتم…شمایی که هیچ وقت من را تنها نگذاشتید و امیدوارم حرف های دل من مرهمی بوده باشه بر زخم دل پر احساس شما…

حالا که حدودا 8 ساعت دیگه به سال جدید…این سال را به همه ی شما تبریک می گم…

امیدوارم در این سال هر چی توی اون قلبای نازتون هست برآورده بشه...

 

 

 

 

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم

 

نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

 

یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی

 

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی

 

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم

 

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

 

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قرآن

 

طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !

 

ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!

 

 

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

 

نگاه کن من چه شبنم وار

 

چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

 

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

 

برای تو من عاشقانه میمیرم

 

حرفي براي گفتن نمانده

وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

 وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

 وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

 وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من

 

|+| نوشته شده توسط حس تازه در سه شنبه 29 اسفند1385 ساعت |
 گناه!
سلام  دوستان گلم...امروز از اون شعرا گذاشتم که همتون دوست دارید!!!

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

                              "فروغ فرخزاد"

|+| نوشته شده توسط حس تازه در جمعه 11 اسفند1385 ساعت |
 عاشق تر از من ؟!

بار دیگر از نو حضور گرم تو را در خرابه ی تنهاییم جشن خواهم گرفت...

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات
 
گذشته تغذیه کردن می ترسم
ای بهار زندگی ام...
 
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد...
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
 
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
 
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
 
من به امید دیدار تو زنده ام پس برگرد.

با آمدنت خورشید رنگ می بازد...

شاید بار دیگر به عشق تو طعم زندگی را از لبانت چشیدم...

تو سرآغاز بی پایانی...

با آمدنت به همه ی ملامت ها پایان ببخش...

بیا تا به جان آیم...

                                                     

                                                          "حس تازه"

 

|+| نوشته شده توسط حس تازه در سه شنبه 1 اسفند1385 ساعت |
 عنوان ندارد!!!
مرا نديده بكيريد و بگذريد از من
 كه جز ملال نصيبي نميبريد از من
 زمين سوخته ام نا اميد و بي بركت
 كه جز مراتع نفرت نمي چريد از من
 عجب كه راه نفس بسته ايد بر من و باز
 در انتظار نفس هاي ديگريد از من
 خزان به قيمت جان جار مي زنيد اما
 بهار را به پشيزي نمي خريد از من
 شما هر آينه ، آيينه ايد و من همه آه
 عجيب نيست كز اينسان مكدريد از من
 نه در تبري من نيز بيم رسوايي است
 به لب مباد كه نامي بياوريد از من
 اگر فرو بنشيند ز خون من عطشي
 چه جاي واهمه تيغ از شما وريد از من
 چه پيك لايق پيغمبري به سوي شماست ؟
 شما كه قاصد صد شانه بر سريداز ممن
برايتان چه بگويم زياده بانوي من
 شما كه با غم من آشناتريد از من
|+| نوشته شده توسط حس تازه در چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت |
 شقایق
دلم مثل دلت خونه ، شقایق
چشام دریای بارونه ، شقایق
 مث مردن می مونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من ، یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
 کسی خشکیده خون من رو دستاش
 که حتی یک نفس از من جدا نیست
 شقایق ای شقایق ، گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمی شه
 عزای عشق غصه ش جنس کوهه
 دل ویرون من از جنس شیشه
 شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
 تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق ،‌ گل همیشه عاشق
دویدیم ،‌ دویدیم و دویدیم
 به شب های پر از قصه رسیدیم
گره زد ر نوشامو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون ، نه توی قصه ها بود
حالا از تو قفط این مونده باقی
که سالار تموم عاشقایی
شقایق ای شقایق ، گل همیشه عاشق
شقایق وای شقایق ،‌ گل همیشه عاشق
 

               

                                               

|+| نوشته شده توسط حس تازه در پنجشنبه 19 بهمن1385 ساعت |